حالا که خودم خواسته ام آمدنت را
بگذار که حاشا بکنم گم شدنت را
بد نیست اگر تا به سحر اشک بریزم ؟
مرطوب کنم پارچه ی پیرهنت را ؟
با لحن پر از قدرت تسخیر زنانه
هی بغض کنم ،شکوه کنم تا دهنت را...
تا اینکه بگویی به خدا حق همه با توست
توجیه کنی بد شدن و جا زدنت را
بد نیست اگر باز شوم غرق هوسهام ؟
بی شرم شوم بو بکشم عطر تنت را ؟
تبدار و برهنه به تو آویزم و این بار
تحریک کنم بند به بندِ بدنت را ....
صنم نافع
در چارراهها خبری نیست:
یک عده می روند
یک عده خسته بازمی ایند
و انسان_که کهنه رندخدایی ست بی گمان _
بی شوق و بی امید
برای دو قرص نان
کاپوت می فروشند
در معبر زمان
.
در کوچه
پشت قوطی سیگار
شاعری
استاد و بالبداهه نوشت این حماسه را:
((_ انسان، خداست.
حرف من این است.
گر کفر یا حقیقت محض است این سخن،
انیان خداست.
اری .این است حرف من !))
...........................
از بوق یک دوچرخه سوار الاغ پست
شاعر ز جای جست و ...
...مدادش، نوک اش شکست
احمد شاملو
1
خواب مانده ای
عزیزم
صدای پای کبوترها بهانه بود
شال سپید روی سرم
پر پر
پلک هایت ... هم آغوش
نگاه می خرند
سوال نوش جان می کنی؟
نه رازی ... نه بیشتر
همه چیز به تعداد
لوسترهای خانه ی ما پیداست
دروازه ها پر گُل
آوانس نمی دهی؟!
چه بخواهی چه نه !!!
هنوز
خلبان تویی
سقوط ... آزاد
عقربه ها را
بپا
ساعت به جنون رسیده
بیدار نمی شوی؟!
2
من زنم
زاده ی
زنای آدم و حوا
عروس پا به ماه زمین
دامادم را
سقط کرده ام
چه تفاهمی !
حالا
هر دو
سپید پوشیم
3
بی شیله پیله می رود زیر جلدم
پروانه هم باشم
کرم صدایم می کنی
با خودم
با خاکریز پیکری خم ... چه کنم؟
ای خائن!!!
از خفه که
خیس می شوی
خستگی ات را می بافی
ریز ریز
خیال کنم خوابم
خمار شوم از خجالت، از خشم، از خنده
نه
به انگشتانم نگاه نکن
رج به رج
پس می روند از ناخن
نم به نم تا ساق می رسند
یکی بلندتر یکی کوتاه تر
از پا ناپلئون می شوم
از دست نیزه ... با آن روسری آبی اش
شبیه تصویری خالی
با قاب قهوه ای عکس می گیرم
من تنها نیستم
اگر خواهر بشوم
با خون برادرم آزمایش می دهم
اگر برادر بشوم
با خون خودم می نویسم ... من ...
شناسنامه ام اصل است
مطمئن باشید
نام پدر ... خودم می شود
نام مادر ... خودم می شود
من هنوز اسمی ندارم
بنویسید پروانه
آذردخت ضیایی
شب بود بیابان بود زمستان بود
بوران بود سرمای فراوان بود
یارم در آغوشم هراسان بود
از سردی افسرده و بیجان بود
از بهر آن سیمینبر خوشگل
از جسم و جان خود بودم غافل
میبردمش با خود سوی منزل
میکوشیدم بهرش از جان و دل
گیسویش، از باد و باران گشته آشفته
در مویش گویی مروارید غلتان سفته
طی شد راه دشوار، آخر بر من و یار
با بوسهای گرمی به او دادم
با لبهای چون قند، بر رویم زد لبخند
برد آنهمه رنج و غم از یادم
فریدون فرخزاد
خدمت شروع شد ، تاریک و تو به تو
بی عکس نامزدش ، بی عکس ارزو
شب های پادگان ، سنگین و سرد بود
اخر خدا چرا؟ ... اخر خدا چگونه نه نمی شود فریاد زد:
برقص در خنده ی فروغ ، در اشک شاملو....
توی کلاه خود لاتین نوشته بود
your hair is black ، your eyes are blue
خاتون تو رو خدا سر به سرم نذار
این جا هوا پسه ، اینجا نگو نگو
یک نامه امد و شد یک تراژدی
این تیتر نامه بود : شد ارزو عروس
و ستاره ها چشمک نی زدند
انگار اسمان حالش گرفته بود
تصمیم را گرفت، بعد از نماز صبح
با اشک در نگاه ، با بغض در گلو
بالای برج رفت و ماشه را چکاند
با خون خود نوشت : نامرد ارزو
حامد عسکری
شاعر بلند شد بنویسد ... قلم نداشت
کاغذ نداشت ، عاطفه و عقل هم نداشت !
و زن نگاه کرد به مردی که دوست داشت
و عاشقش که چیزی از ان مرد کم نداشت
و زن سوال کرد : چرا عاشقم شدی ؟!
ان وقت روزگار تو اینقدر غم نداشت
و مرد گریه کرد : چرا دوستم نداشت؟!
و فکر کرد قاتل من کیست ، جرم چیست؟
که دادگاه عشق چرا متهم نداشت؟
پاشید خون مرد به یک زن و ... شعر شد
اصلا مهم نبود که شاعر قلم نداشت!
سید مهدی موسوی
